حسن حسن زاده آملى
329
هزار و يك كلمه (فارسى)
است و او را منجّمان در اصطلاح اختر اوج گويند . و گاه باشد كه آفتاب در حين طلوع و غروب بغايت سرخ نمايد چون طشت زرين پر خون و يا چون جامى پر از بادهء گلگون بواسطهء كثرت بخارات كه از روى زمين مرتفع گردد ، و به ما بين بصائر و جرم آفتاب حايل آمد و در نظر سرخ نمايد . اينجا همان حال سرخ بودن آفتاب را بيان مىكند كه اختر اوج ارغوان آمده در زعفران . و غرض از زعفران اينجا ابرى چند باشد كه در مشرق از شعله آفتاب نورانى چون رخ عاشقان زعفرانى مىنمايد و اشارت به بيرون آمدن مهر ارغوان چهر است در ابرهاى زرين مشرق ، و از لب چون ناردان يعنى دانه نار و باز همان لب خورشيد را در آن حال ملاحظه نموده و گفته : آمده در نارون . و در لغت نارون بمعنى گلنار آمده و نارون اشجار راست را نيز گويند . و غرضش بودن خورشيد است در ميان خطهاى شعاعى خويش بطريق تذروى كه در ميان اشجار درآيد ، و يا چون گل سرخ شكفته كه از ميان شاخهها خود را بنمايد تا فضلاى موشكاف را چه به خاطر رسد . بيت دوازدهم قصيده : شمس چه آن نقره خنگ راند به ميدان فجر * زهرهء زهرا بماند چون خر تر در لجن غرض از خنگ نقره طلوع و سفيدى صبحست كه بر فراز آن فرس شمس سوار گشته به ميدان فجر مركب راند ، زهره زهرا با همه روشندلى و ضياء چون خر تر در لجن ماند كه لجن در لغت آن گل را گويند كه بغايت تيره و تار باشد و مكان غرقه گشتن حيوانات بردبار . ( كذا ) . هر آينه معنى آن شد كه چون آفتاب بر مركب سيماب صبح سوار گشته به ميدان فجر گردون خراميد زهرهء زهرا با وجود همه ضياء چون خر تر رخت وجود خود را در گل ناپيدائى كشيد كه ديگر از خود اثرى نديد . بيت سيزدهم قصيده : كوهه دستان سرو سوخته در مجمره * ران قريب حمل دوخته بر باب زن